
صدای فریاد تو
سرخ تر از خون شهر
خون جوشان تن
صدای فریاد توست
بی تاب تر از هر شکست
ماندنی تر از هر قسم
صدای فریاد توست
بی امان تر از هر نفس
قطره های خون مردان جنگ
پایدار تر از هر ستون
صدای فریاد توست
سیاهتر از هر شبی
تنگ تر از هر بندی
گشته ایران من
مرهم زخم های او
صدای فریاد توست
خشمگین از هر بدی
سخت تر از هر سختی
آنچه مانده در ذهن
صدای فریاد توست
بیدار تر از چشم شب
جا مانده از شهر غم
آنچه پایانی نیست
صدای فریاد توست
پر مهر تر از دست ما
پر شده از رنگ صبح
برای گوشهای کر
صدای فریاد توست
می مانم ای هم وطن
برای آزادی اش
انتهای این شب غم
صدای فریاد توست.
(بهار سرد) تیر 1388
رنگ باران
گریه میکند نگاهم از پشت پنجره غم
فریاد میزند صدای خفته و سردم
از میان کویر نهان سینه ام
بی قراری می کند کودک درونم
برای ملاقاتهای بچه گانه
بی تاب می شود زندگی ام
در میان حرف های عاشقانه
کجایی؟
در میان ابرهایی یا در خلوت شبهای مهتابی
می جویمت
در میان رنگ های نقاشی ذهنم می جویمت
تو آن رنگ بارانی
برای گریه های اسمان چشمم
تو آن خنده ی نشکفته ای
در بهاران سرزمین قلبم
تو انتهای امیدی
انتهای رسیدن انتهای ماندن
بیا
رنگ بارانم باش
بیا
عامل پیوند سبزه ها باش
منجی دردهای درونی ام باش
بیا
بهانه ای برای زندگی باش
زندگی بی غم
زندگی بی اشک
زندگی................................
قناری
سکوت شب مرا
صدای تو می شکست اما....................
بهار سرد مرا
وجود تو گرما می بخشید اما......................
قناری تنهایی مرا
دست مهربون تو رهایی می داد اما....................
بی تابی موج دریای غمم را
نگاه پر ارامش تو سکون می داد اما............................
خزان ارزو هایم را
نگاه پرامید تونوید زندگی می داد اما.............................
هوای ابری چشمانم را
مهر رخشان چشمانت روشنایی می داد اما.......................
فضای سرد بی کسی ام را
اغوش پر امن تو لالایی خوابم می داد اما.......................
اما...............
اما تو رفتی ورفتن تو سرزمین خاکستری قلبم را
سرد و بی جان تر کرد
اما تو رفتی و رفتن تو اشکهای چشمان مرا تا ابد
به دنبال بازگشت تو گریزون کرد
شهریور87
نگاهم كن
نگاهت سرزمين بي انتهاي قلبم را
پر از شوق پيوند مي كند
نگاهم كن
نگاهت شكوفه هاي يخ زده در چشمم را
با نسيمي از حيات اشتي مي دهد
زندگيم
همچون تك گلي تنهاست
گلي كه سا لها در رهگذر تند باد
مسير مبهم احساس را گذرانده حس كرده باور كرده
براي لحظه اي فهميدن تو
بارهاست قلب كوچكم به جستجويت امده
بارهاست صداي قدم هايت را روي شعرم باور كرده
بارهاست
حس زيباي باران را به دست ستاره اي سپرده ام
تا از براي تو ترنم نگاهم را هديه اورد
گلستان بي رقيب دستانم
هميشه براي حس دستانت
لطافت صبح را به وديعه برده است
نگاهم كن
نگاهت تجلي نور اميد است
اميد زندگي
اميد بودن
اميد....................................