تبليغاتX
بهار سرد

بهار سرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:12  توسط بهاره  | 

این صدای فریاد توست هم وطن

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:6  توسط بهاره  | 

صدای فریاد تو

 

سرخ تر از خون شهر

خون جوشان تن

صدای فریاد توست

 

 

بی تاب تر از هر شکست

ماندنی تر از هر قسم

صدای فریاد توست

 

بی امان تر از هر نفس

قطره های خون مردان جنگ

پایدار تر از هر ستون

صدای فریاد توست

 

سیاهتر از هر شبی

تنگ تر از هر بندی

گشته ایران من

مرهم زخم های او

صدای فریاد توست

 

خشمگین از هر بدی

سخت تر از هر سختی

آنچه مانده در ذهن

صدای فریاد توست

 

بیدار تر از چشم شب

جا مانده از شهر غم

آنچه پایانی نیست

صدای فریاد توست

 

پر مهر تر از دست ما

پر شده از رنگ صبح

برای گوشهای کر

صدای فریاد توست

 

می مانم ای هم وطن

برای آزادی اش

انتهای این شب غم

صدای فریاد توست.

 

(بهار سرد) تیر 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:49  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:56  توسط بهاره  | 

رنگ باران

 

گریه میکند نگاهم از پشت پنجره غم

فریاد میزند صدای خفته و سردم

از میان کویر نهان سینه ام

بی قراری می کند کودک درونم
 برای ملاقاتهای بچه گانه
بی تاب می شود زندگی ام

در میان حرف های عاشقانه

 

کجایی؟

در میان ابرهایی یا در خلوت شبهای مهتابی

 

می جویمت

در میان رنگ های نقاشی ذهنم می جویمت

تو آن رنگ بارانی

برای گریه های اسمان چشمم

تو آن خنده ی نشکفته ای

در بهاران سرزمین قلبم

تو انتهای امیدی

انتهای رسیدن   انتهای ماندن

بیا

رنگ بارانم باش

بیا

عامل پیوند سبزه ها باش

منجی دردهای درونی ام باش

بیا

بهانه ای برای زندگی باش

زندگی بی غم

زندگی بی اشک

زندگی................................

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:2  توسط بهاره  | 

قناری


سکوت شب مرا
صدای تو می شکست اما....................

بهار سرد مرا
وجود تو گرما می بخشید اما......................

قناری تنهایی مرا
دست مهربون تو رهایی می داد اما....................

 

بی تابی موج دریای غمم را
نگاه  پر ارامش تو سکون می داد اما............................

خزان ارزو هایم را
نگاه پرامید تونوید زندگی می داد اما.............................

 

هوای ابری چشمانم را
مهر رخشان چشمانت روشنایی می داد اما.......................

 

فضای سرد بی کسی ام را

اغوش پر امن تو لالایی خوابم می داد اما.......................

اما...............
اما تو رفتی ورفتن تو سرزمین خاکستری قلبم را

سرد و بی جان تر کرد

اما  تو رفتی و رفتن تو اشکهای چشمان مرا تا ابد
به دنبال بازگشت تو گریزون کرد

شهریور87

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:46  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط بهاره  | 


نگاهم كن

 

 

نگاهم  كن

 

نگاهت سرزمين بي انتهاي قلبم را
پر از شوق پيوند مي كند

نگاهم كن

 

نگاهت شكوفه هاي يخ زده در چشمم را
با نسيمي از حيات اشتي مي دهد

زندگيم  
همچون تك گلي تنهاست

گلي كه سا لها در رهگذر تند باد
مسير مبهم احساس را گذرانده  حس كرده  باور كرده

براي لحظه اي فهميدن تو

بارهاست قلب كوچكم به جستجويت امده
بارهاست صداي قدم هايت را روي شعرم باور كرده
بارهاست
حس زيباي باران را به دست ستاره اي سپرده ام

تا از براي تو ترنم نگاهم را هديه اورد
گلستان بي رقيب دستانم

هميشه براي حس دستانت
لطافت صبح را به وديعه برده است

 

نگاهم كن

نگاهت تجلي نور اميد است

اميد زندگي
اميد بودن

اميد....................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:16  توسط بهاره  | 

اشك مهتا ب

اتاقم تنگ و تاريك است بهارم سرد و بي جان
براي التيام درد جانكاهم
چشمانم نگاهايت را نياز است

صدايم خفته و دلگير
قدمهايم لغزنده و بي راه
براي كشف دستانت
احساس لطيفي را نياز است

 

قلبم تنها و خسته
حسم بي پروا و گريزون
براي تسكين الامم
لبانم بوسه هايت را نياز است

 

روياءهايم خاكستري و بي رنگ

ترنم وجودم كويري و بي نم

براي حيات دوبارهي اين تن
اشك مهتابي را نياز است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:6  توسط بهاره  |